سلام...
بعدازمدت هابالاخره تونستم شعر بگم هرچندخیلی عالی نیس....ولی قول میدم ازاین به بعدبهتربشه چون ایشالله قراره فعال تربشم وتوی شب شعرهاوانجمن هاکه یه مدت گذاشته بودم کنارشرکت کنم....ممنون ازهمراهی دوستانی که لطف می کنندوهمیشه نظروانتقادشون رو درباره ی شعرهای ناچیزمن می گن هرچندکه وقت نمی کنم برای آپ خبرشون کنم.....
دلتنگ جنوبم توروخدا دعاکنید برم جنوب دارم مثه دیونه هاشدم مثه عاشقی که ازمعشوقش دوره!هر روز هرشب دارم توهوای جنوب پرمیکشم آرامشم زندگیم همه چیم اونجاس....

۱-زمان چگونه می گذردازکنارتن مجروح روح من
اینگونه سخت وسردعبورمی کند
باتشویش روزهایی که شبیه توبودند
اینک اما هرشب
شبیه خودم برای توگریه می کنم....

۲-خورشیدباپای خودش گریخت
پشت همین کوه تلخ!
همه گفتندکه شب شده!
امامن دیدم
که خورشید بیزاربود
روزی تمام کوه هاآب می شوند
وانسان خواهدگریخت
یک عصر سرد
وقتی که سوخت ماه تمام می شود
وسقوط خواهدکرد...
![]()
هرچی فکرمی کنم می بینم فعلااین عکس ارتباطی باپست من نداره ولی
دلم نیومدنذارمش خیلی قشنگه!